شعر

مقدمه

سلام و درود بر پيامبر اسلام و خاندان پاکش و اصحاب وفادارش.
مسئلة شعر و شاعري از زمانهاي قديم مطرح بوده و به انواع گوناگوني خود را نشان داده است. حتي در زمان پيامبر ص در بين عربها سرودن شعر و فصاحت و بلاغت امري مهم بوده است، و هر کس نيز بر عليه افراد مخالف خود شعر سرايي مي کرده، و اين نشان مي دهد که حربة شعر و زبان و قلم بسيار مفيد است، و ما نيز در اينجا از اين حربه کمک گرفته ايم چونکه خرافيون مذهبي در ايران براي عالم و دنيا شعر مي گويند و بدين طريق مي خواهند حقانيت خود را اثبات کنند و از اين حربه تا بتوانند استفاده مي کنند و از رسانه‌ها نيز پخش مي کنند. بنابراين، سرودن اين اشعار نبايد باعث ناراحتي ايشان شود.
هر شاعر يا عارف يا دانشمندي مطابق با انديشه‌ها و عقايد خود اشعاري را سروده است، و حتي بعضي از اين افراد صرفاً شاعر نبوده اند بلکه فقط اشعاري را سروده اند، همچون حکيم عمر خيام که در واقع دانشمند و رياضي داني زبر دست بوده ولي رباعيات و اشعار جالبي نيز سروده است، و البته هر کدام از شاعران معايبي نيز داشته اند و در سرودن اشعار خود بعضي موارد اسلامي را رعايت نکرده اند و سخنان نادرست و حتي در بعضي مواقع کفرآميز و شرک آلود نيز سروده اند، بگذريم …
همانطور که گفتيم هر کدام از اين شاعران به سبک خود شعر سروده اند، و در اين ميان عارف نامدار مولانا جلال الدين محمد بلخي (604-672 هـ . ق) نيز داراي اشعار بسياري است همچون ديوان شمس تبريزي يا مثنوي معنوي.
ما در اينجا مطابق با اشعار اين عارف نامدار شعر سروده ايم چون اشعار مولوي به طور عجيبي در ذهن همه جا دارد و دهان به دهان مي چرخد و کم سوادترين مردم نيز حداقل با بعضي از ابيات او آشنا هستند و حتي بعضي از ابياتي که آورده ام عيناً همان است که خود مولانا سروده، بنابراين اشعار ما نيز که بر ضد خرافات مذهبي است بهتر و آسانتر در دل مردم جا مي گيرد و ممکن است در ايشان اثر کند تا بلکه بيشتر به فکر تحقيق پيرامون عقايد خود بيفتند.
البته پيرامون خرافات مذهبي استادان زيادي شعر سروده اند و حتي از ابيات شاعران معروف کمک گرفته اند تا شعرشان اثر بيشتري داشته باشد. مثلاً نويسنده و شاعر بي نظير استاد عليرضا حسيني نيز اشعار جالبي را سروده اند که توصيه مي کنم آنها را بخوانيد، و ايشان نيز در کتاب خود آلفوس ابيات زير را همچون مولوي سروده است که اين شعر در وصف تفرقه افکنان شيعه است:
ما براي فصل کردن آمديم/
ني براي وصل کردن آمديم
ما درون را ننگريم و حال را/
ما برون را بنگريم و قال را
پس لازم است خوانندة گرامي بداند اشعاري که در مقابل خود دارد مطابق و مشابه با غزليات شمس تبريزي اثر مولاناست که به ديوان شمس و ديوان کبير نيز شهرت دارد و کساني که ديوان شمس را خوانده باشند بيشتر و بهتر متوجه اين اشعار مي شوند.
پس از اين مقدمه لازم به تذکر است که هرجا اينجانب نامي از شيعه برده ام و آنرا نکوهيده ام منظور تشيع صفوي و شيعيان غالي و مشرک مي باشند نه شيعيان درستکار و سالم.
چنانچه شخصي شيعه باشد و به عقايد منحرف و شرک آلود شيعيان فعلي در ايران معتقد نباشد و اين عقايد را قبول نداشته باشد، به طور حتم چنين شخصي مورد احترام است و روي سخنان ما با او نبوده است. البته چنين اشخاصي در زمان فعلي و در جامعه کنوني انگشت شمار هستند و به طور واضح مي بينيم که عقايد شيعيان کنوني چگونه است و البته اين تعداد افراد روشنفکر و سالم نيز کاري نمي توانند صورت دهند و اعتراض آنها به جايي نمي رسد و هميشه سانسور شده اند. به هر حال روي صحبت ما با مداحان و آخوندها و دکانداران مذهبي و متعصب و احمق و غالي است که از گفتن هر گونه شرک و غلوي خودداري نمي کنند و چنانچه با شما در جايي خلوت کنند خواهيد ديد که چه مزخرفاتي به نام دين مي بافند و چه عقايد شرک آلودي دارند. اين دسته از خرافيون خوارج زمان ما هستند و صد پله از خوارج بدترند، اينها دقيقاً همچون خوارجند، ديد تک بعدي، ديد گنجشکي، تعصب و حماقت، انعطاف ناپذيري، انتخاب گزينشي از آيات قرآن، تفرقه افکن، نادان و …
پس روي سخن ما به اين اشخاص است، اين شما و اين محفل شيعه:

این کیست این؟

این کیست این، این کیست این؟این شیعه غالی ست این
کفر است و انکار این مگر؟ یا راه گمراهی ست این؟

این کیست این، این کیست این؟ این شیعه غالی ست این
آخوند را کرده علم، دنبال ماست مالی ست این

آن جُل خر را ماند این، تصویر شر را ماند این
مرگ و خطر را ماند این، سنبل بدعتهاست این

این مرگ ظلمانی ست این، یا بزم شیطانی ست این؟
این جان جان کاهیست این، یا دوزخ و ناریست این؟

فرمان شر را ماند این، سودای خر را ماند این
آن خارجی را ماند این، حزن و پریشانی ست این

امروز شرکیم ای پدر، توبه نداریم ای پدر
از نور رستیم ای پدر، امسال کفرانی ست این

امروز خواریم ای پدر، دینی نداریم ای پدر
در اوج داریم ای پدر، اسلام ناب ماست این!!

بردار بانگ زیر و بم، کاین وقت مداحیست این!!
آتش بزن در روضه ها، کین یوغ حیوانیست این


مداح و آخوندست این

دجال محبوب توام، قاتل ایمان توام
مست و پریشان توأم، مداح و آخوند است این

همکار شیطان است این، با مجلسی یار است این
نشر خرافات است این، مداح و آخوند است این

چون شاه عباس است این، قلاده ناس است این
شیطان خناس است این، مداح و آخوند است این

یکسو زیارت خوانی و یکسو دو صد نفرین و لعن
این هفته وحدت بود ، مداح و آخوند است این

سود و زیان کردست او؟
دین را دکان کردست این، مداح و آخوند است این

اندیشهایش تیره است، او عاشق رنگ سیاه
مکروه عالم باشد این، مداح و آخوند است این

این خود زنی ها چیست این؟ در کله عقلی نیست این
عین حماقت باشد این، مداح و آخوند است این

هر روز این قصه ست این، درب است و پهلوی است این
لعن است و نفرین است این، مداح و آخوند است این

سجده کن و چیزی مگو، چون رسم تقلید است این
مرجع تقلید است این، مداح و آخوند است این

لعن است و نفرین است این، جعل است و تزویر است این
با آیه‌ها ضد است این، بی شک مفاتیح است این

نائب بر حق است این!، زور است و اجبار است این
کرسی دنیای است این، مداح و آخوند است این

با اهل سنت نیست این، با چین و کوبای است این
دین و سیاست است این ، مداح و آخوند است این

در فکر گنبدهاست این، پر از زیارتهاست این
عین خرافات است این، مداح و آخوند است این

قبر است و گنبد این مگر، یا بدعت و شرکیست این
آن مجلسی‌ها باشد این، مداح و آخوند است این

جهل است و تک بُعدی فقط، کله ز مُخ خالیست این
آن ابن ملجم باشد این، شیعه خارجی ست این


ای رافضی به رقص آ

آمد بحار الانوار، ای رافضی به رقص آ
شد کار مجلسی زار، شرک و ریا به رقص آ

چوگان شرک دیدی، چون گوی در رسیدی
از عقل و دین بریدی، بی عقل و دین به رقص آ

پایان عقل آمد، آواز روضه آمد
سیصد دهه درآمد، ای رافضی به رقص آ

ظلم و ستم در آمد، مهدی چرا نیامد؟
آمد چو نایب او، خمس و طلا به رقص آ

قرآن کجاست تفسیر!، از عقل گشته ای سیر
ندبه است کار شیعه، ای رافضی به رقص آ

تا چند کفر باشد؟ وین قبر و سجده باشد؟
دینم ببرده باشد؟ ای رافضی به رقص آ

تا چند خمس باشد؟ حق امام باشد؟!!
فقر مدام باشد؟ ای رافضی به رقص آ

قلاده ای و بسته، از فکر تیره خسته
با جاهلان نشسته، با جاهلان به رقص آ


مبارک باد!!

مشرک شده ای مستی، سودات مبارک باد!!
از دین و خدا رستی، آنجات مبارک باد!!

از امت دین دوری، تنها خور و مهجوری
تا دیو و ددان گویند: تنهات مبارک باد

ای پیش رو مشرک، امروز تو شیطانی
ای دوزخ فردایی، فردات مبارک باد!!

کفرت همه جا پر شد، چوت گفته حق مُر شُد
دریای سیاهی تو ، دریات مبارک باد!!

در تکیه و در روضه، آن آمده از حوزه
ای سینه پر کینه، غوغات مبارک باد!!

این گریه نادانی، از قصه نادیده
ای شیعه شاه عباس، سادات مبارک باد!!

ای راه نکوهیده، پژمرده و گندیده
پاهات بلغزیده، پاهات مبارک باد!!

ای منتظر غائب، زیر ستم نائب
غم در دل تو حاضر، غمهات مبارک باد!!


نومید مشو شیطان!!

نومید مشو شیطان!!، کامید پدید آمد
آن رخنه اندر دین، آن شیعه رسید، آمد

نومید مشو اینسان، از محو همه ایمان
کان فرقه گمراهان، از کفر رسید، آمد

ابلیس برون آمد، از پرده مستوری
آن کفر که ایمان را پرده بدرید آمد

ای شب به سحر برده، در مهدی و مهدی تو
آن غیرخدا بشنید، ابلیس رسید، آمد

ای دین دو رو گشته، به به که ریا آمد
ای نائب بر حقش ، به به که دروغ آمد

در غیبت کبری بین، آن روز جزا آمد
منجی همه عالم، از دار فنا آمد


بمیرید، بمیرید

بمیرید، بمیرید، در این فرقه بمیرید
در این فرقه چو مُردید، همه نار پذیرید

بمیرید، بمیرید، و زین عقل مترسید
کزین عقل بر آیید، همه جهل بگیرید

بمیرید، بمیرید، و زین عقل ببرید
که این عقل چه سخت است و شما راحت و سیرید

بمیرید، بمیرید، در این جهل بمیرید
در این جهل چو ماندید، همه جور پذیرید

بمیرید، بمیرید، درین خمس بمیرید
درین خمس چو مُردید، همه فقر پذیرید


کجایید، کجایید؟

ای قوم به حج رفته، کجایید، کجایید؟
کعبه چو همینجاست!!، بیایید، بیایید

این قبر امام است همه حج و همه دین!!
در کعبه و مکه شما در چه هوایید؟!

یکبار از آن راه بدان کعبه برفتید
صد بار از این راه بر این قبر بیایید!!

قبر است فقط مشکل هر شیعه نادان
قبر است فقط مشکل اسلام، بدانید بدانید


زیارات قبور

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که رود سوی زیارات قبور این بدنم!!

از نجف آمده ام!!، رفتنم از بهر چه بود؟
به مشهد می روم آخر! نیستم در وطنم !!

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا سر قبر!!
به هوای سنگ قبرش پر و بالی بزنم!!

تو مپندار که من شرک به خود می گویم
کاین دروس مجلسی رفته به عمق بدنم

عاقبت در غضب و شرک بمیرم زیرا
با خرافات عجین است تمام سخنم


مردم دیوانه

من احمق و تو نادان ما را که برد خانه
دین در پی مذهب شد، این مذهب ویرانه

در شهر یکی کس را توحید نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر، اندر پی افسانه

هر گوشه یکی شیعه، دستی زده بر سینه
در روضه و تکیه، این مردم دیوانه

تو جهل و خراباتی، دخلت غم و خرجت غم
زین جهل به هوشیاری مسپار یکی دانه

از خانه برون رفتم، یک شیعه به پیش آمد
در هر نظرش دیدم، صد فتنه دیوانه

چون کشتی بی لنگر، کژ می شد و مژ می شد
وز نکبت او مرده، صد عاقل و فرزانه

گفتم: ز کجایی تو؟، تسخر زد و گفت: ای جان
نیمیم ز قبرستان، نیمیم ز افسانه

نیمیم لب مرقد، نیمیم لب گنبد
نیمیم مفاتیح و نیمی همه کفرانه

نیمیم ز مدح و شعر، نیمیم ز جهل و شرک
نیمیم لب کفر و نیمی همه شیطانه

گفتم که رفیقی کن با سنت پیغمبر
گفتا که بنشناسم من سنت بیگانه!!


زنده بُدم، مُرده شُدم!!!

زنده بُدم، مرده شُدم، خنده بُدم، گریه شُدم!!
مذهب شرک آمد و من شیعه دیوانه شدم

دیده کور است مرا، عقل چو قیر است مرا
توبه دیر است مرا، بدعت پاینده شدم

گفت که گمراه نئی، لایق این فرقه نئی
رفتم و گمراه شدم، لایق این فرقه شدم

گفت که تو گریه نئی، روضه و تکیه نئی
رفتم و مداح شدم، گریه پاینده شدم

گفت که تقلید بکن!، این همه تایید بکن!
رفتم و بی مغز شدم، پیش رخش بنده شدم


بی دین شده ام!!

بی دین شده ام لیکن، بی دین تر از این خواهم!!
با عقل تو می گویم، من جهل چنین خواهم!!

من عقل نمی خواهم، من نور نمی خواهم!!
من مذهبی افتاده بر روی زمین خواهم!!

آن دیو قبیح من، بگرفت زمام من
گفتا که چه می خواهی؟، گفتم که همین خواهم!

در روضه همی خواهم تا گریه کنم هر شب!!
در سی دهه این سال، من غصه و غم خواهم!!

راهی دگر است این ره در هر طرفش صد چه
زین جهل یقینی من، آن حق یقین خواهم!!


شیعه سلامت می کند!!

شیعه سلامت می کند، پنهان خیانت می کند
اندر ظواهر وحدت و در پرده لعنت می کند

یک لحظه ات شر می دهد، یک لحظه خنجر می دهد
یک لحظه دستت می دهد، یک لحظه بر دارت کند

گه آن بود گه این بود، پایان یک رنگی بود
لیکن بدین تزویرها مقبول و رامت می کند

خامش کن و خلوت گزین، در گوشه ای با خود نشین
پخته سخن گویی ولی، گفتار زندانت کند


اسیران بلاییم

ما در این فرقه اسیران بلاییم
کس نیست چنین جاهل و بیچاره که ماییم

قبری ده که در کنج مناجات نشینیم!!
شرکی ده که بر گرد مفاتیح بر آییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
ایمان نه و قرآن نه، چه قومیم و کجاییم؟

غالی وشانیم که از شرک نترسیم!!
مشرک صفتانیم و پر از کفر و گناهیم

ترسیدن ما چو از شرک و ریا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین ریاییم!!

ما را نه غم دین و نه ایمان درست است!!
دارای همه بدعت و مشتاق بحاریم!!


زهی شرک که ماراست!!

زهی شرک، زهی شرک که ماراست خدایا!!
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا!!

چه گرمیم، چه گرمیم ازین شرک چو خورشید!!
چه پیدا، چه پیدا، چه پیداست خدایا!!

زهی شرک، زهی کفر، زهی باده مداح
که جان را و جهان را بیاراست خدایا!!

ز هر کوی، ز هر کوی یکی روضه و مداح
دگر بار، دگر بار چه غوغاست خدایا؟

نه دامی ست، نه زنجیر همه بسته چراییم؟
چه بندست؟ چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا؟!

ز تقلید و ز جهل است که اینطور اسیریم
ز مداح و آخوند است همه کفر، خدایا

بکوشید، بکوشید که تا زار نگردید
که شیعه گرفت است چپ و راست خدایا


شیعه بدنام

ای شیعه بدنام ما، بد می روی بر بام ما
ای درشکسته دین ما، ای بردریده جان ما

ای ظلم ما، ای زور ما، ای ملت مظلوم ما
ای کفر ما، ای شرک ما، ای وای بر ایمان ما

در گل بمانده عقلتان، بر باد رفت ایمانتان
از آتش مداحتان، ای وای بر اسلامتان


جمع پستان می رسد

اندک اندک جمع پستان می رسند
اندک اندک قبر پرستان می رسند

مهر پرستان، پول پرستان در رهند
غالیان از قعر دوزخ می رسند

اندک اندک زین جهان کفر و شرک
هستان رفتند و نیستان می رسند

آن دکانداران همه از پول خمس
فربهان و تندرستان می رسند

اصلشان عدل است و دائم ظالمند
حرفهای مفت و واهی می رسند


بت عیار

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد
دین برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر این شرک بر آمد
گه پیر و جوان شد

گاه به شکل سنگ قبوری به در آمد
دل برد و نهان شد

گه گشت آخوند و به دل عام در آمد
عقل رفت و نهان شد

آخوند شد و دین تُرا بُرد چه آسان
مداح نگون بخت

می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر خرافات

شیعه شد و دین خدا را عدو آمد
غواص خرافات

آخوند شد و بر صفت مار در آمد
با شرک عیان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی

تا عاقبت این دولت منحوس در آمد
ایران به فغان شد

شمشیر به کف آمد و نسل صفوی شد
شد قاتل سنی

نی نی که همو بود که می گفت اناالکفر
در روضه مداح

مداح شد و زوزه کشان
نادان به یقین شد

آخوند بود آنکه به انکار بر آمد
ابلیس زمان شد

آخوند مُروجگر اندیشه غالی
از دوزخیان شد

مومن سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر نشویدش


فرقه زشت

باز رسید آن فرقه زشت من
ویرانی این دین و فردای من

در نظرش ظلمت چشمان من
عاقبت آید سوی ایمان من

دور مکن دین خدا از سرم
ای تو شده هر دو جهان اهرمن

جوشش دریای دروغش نگر
می رود هر لحظه سوی عقل من

حق امام و خمس و نائب ببین
می رود هر لحظه سوی جیب من

دشمن اهل سنت و مسلمین
کرده پر از تفرقه ایران من

از کتب جاهلی چون مجلسی
غرق خرافه شده اسلام من

دین خدا را شده هر جا دکان
این مذهب و فرقه گمراه من

دست بشستم ازین فرقه من
چونکه محمد شده الگوی من


به مناسبت ورود خمینی به ایران

ولی آمد، ولی آمد، ولی مطلقه آمد
دروغ آمد، دروغ آمد، دروغ و افترا آمد

جفا آمد، جفا آمد، ز قم و جمکران آمد
خیال آمد، خیال آمد، رخش بر روی ماه آمد

عدو آمد، عدو آمد، عدو دین حق آمد
بسیج آمد، بسیج آمد، بسیج گوسفند آمد

کجا آمد؟ کجا آمد؟، کز اینجا خود نرفته ست او
به جایش گمرهی دیگر ولی مطلقه آمد

عدو آمد، عدو آمد، عدو سنیان آمد
جدا آمد، جدا آمد، جدا از مسلمین آمد

غرور آمد، غرور آمد، من و من من کنان آمد
امام آمد، امام آمد، ز نسل مجلسی آمد

فقیه آمد، فقیه آمد، فقیه شیعیان آمد
وقیح آمد، وقیح آمد، ز قرآن او جدا آمد

رفیق آمد، رفیق آمد، رفیق روس و چین آمد
سیاست عین دین آمد، دیانت عین کین آمد

عزا آمد، عزا آمد ، ز هر کویی صدا آمد
فغان آمد، فغان آمد، فغان و کربلا آمد

شهید آمد، شهید آمد، شهید از جنگ او آمد
لجوج آمد، لجوج آمد، لجوج با عقد صلح آمد

فریب آمد، فریب آمد، فریب و خدعه ها آمد
دروغ آمد، دروغ آمد، تقیه اصل دین آمد

قبور آمد، قبور آمد، قبور اهل شرک آمد
ضریح و گنبد زرین به سوی آسمان آمد


به مناسبت ورود خمینی

آب زنید راه را هین که امام می رسد
مژده دهید خام را، بوی جفا می رسد

راه دهید یار را، آن رخ در ماه را
کز رخ در ماه او، جهل مدام می رسد

خاک شدست مغزمان، غلغله ای ست در سرمان
خواب و خیال می دمد، وعده پوچ می رسد

عقل به خواب می رود، دین به کناره می رسد
شرک و خرافه می رود تا به سما می رسد

تیر خرافه می رود، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس؟، کفر ز راه می رسد


به مناسبت ورود خمینی

امام آمد، امام آمد، امام دین ربا آمد
خوش و سرسبز شد شیعه، امام خدعه ها آمد

ز مومن بشنو ای شیعه، که مومن دین حق دارد
به دین ناب خود بنگر، که پُر شرک و ریا آمد

به گوشش ابلهان گویند: که یار عقل و دین آمد
ولیکن عاقلان گویند: خراب عقل و دین آمد

مکدر شد همه عالم، همه کبر و غرور آمد
سپید است روی هیتلر چون، ولی مطلقه آمد

به نص دین هجوم آمد، برای نص جهاد آمد
برای حج چو سد آمد، امام مطلقه آمد

برای خر چو بت آمد، رخ نحسش به ماه آمد
امام جنگ و کین آمد، ولی مطلقه آمد

به کفرستان ظلم و جهل، به امر مجلسی آمد
عزا و خودزنی آمد، امام کینه ها آمد

عدو سنیان آمد، رفیق مجلسی آمد
شکاف مسلمین آمد، امام تفرقه آمد

مفاتیح است کتاب او، دعای شرک و کفر آمد
خرافه با جنون آمد، مفاتیح الجنون آمد

ز هر برگی ندا آمد، که دین را آفتی آمد
شبان هر بسیجی او، امام بره ها آمد

خروج آمد، خروج آمد، خروج از دین حق آمد
خوارج رو سپید آمد ، امام خارجی آمد

ببین کان شیعه گویا بر آمد بر سر منبر
که ای یاران روح الله، امامم چون خدا آمد


چنان کفرم!!

چنان کفرم، چنان کفرم من امروز
که از اسلام برون جستم من امروز

چنان کفری که در خاطر نیاید
چنانستم، چنانستم من امروز

به کفر با همرهان شرک رفتم
به صورت گربه این دینم من امروز

گرفتم گوش عقل و گفتم: ای عقل
برون رو، کز تو وارستم من امروز

بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مذهب بپیوستم من امروز

نمی دانم کجایم لیک، مرتد
مقامی کاندر او هستم من امروز!

چون زیارات قبورم معلوم آمد
دگر از کعبه بیزارم من امروز!!

بیامد بر درم آیات قرآن
ز مستی در بر او بستم من امروز


درون شو ای غم و کینه!!

درون شو ای غم و کینه، دلم بیمار می آید
تو هم ای دین ز من گمشو، که عقلم زار می آید

نگویم شیعه را مشرک، که از مشرک گذشت ست او
مرا از فرط شرک او، ز مذهب عار می آید

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که شرک از شرم این فرقه، مسلمان وار می آید

برو ای کفر که این ظلمت ز حد کفر بیرون شد
برای عالم اسلام، ازین فرقه خطر آید

در و دیوار این شیعه، پر است از غصه و کینه
همه فکرش فقط این است، که مهدی از غیاب آید

همه افکار حزب الله، شده یاری روح الله
برای حزب شیطان هم، امامی از نجف آید


خدا و قرآن

گفت: لبم ناگهان نام خدا و قرآن
آمد آن رافضی، کوفت مرا بر دهان

گفت که مومن منم، مذهب بر حق منم
حضرت چون من شهی، جان خدا و قرآن

هست خدایم علی، دین من است آن ولی
در دل من هر زمان، هست ز مولا نشان

بنده و نوکر او، خادم و چاکر او
ذکر من است هر زمان، مهدی صاحب الزمان!!

غرق دعا و ذکرم، با کتب مجلسی
پای پیاده آیم، به مسجد جمکران

نائب بر حق او، صاحب ایران او
می روم پا بوس او، به شهر قم و تهران

ای بنده زیر تیغ، عقل نداری دریغ
چند چو بره روی در پی این دیگران؟

استاد ما مجلسی، داده به ما تحفه ها
تا برویم در بهشت، داده به ما صد نشان


هم رنگ حماقت شو!!

هم رنگ حماقت شو، تا ظلم و ستم بینی
در روضه ما بنشین، تا کفر گران بینی

درکش قدح شیعه، هل تا بشوی مشرک
بربند دو چشم سر، تا خواب فقط بینی

بگشای دو گوش خود، گر میل به تقلیدست
بشکن خرد خود را، تا جهل فقط بینی

بگشای سر کیسه، گر خمس به مالت هست
این حکم آخوند توست، تا فقر فقط بینی

اینجاست ربا نیکو، پولی ده و صد بستان
عقل و خردت کم کن، تا مهر آخوند بینی

گویی که قرآن را ببرید ز من آخوند
رو ترک آخوندها کن، تا نور فقط بینی

اندیشه مکن الا در بحث خلافت تو
اندیشه قرآن به، کاندیشه آن بینی

خامش کن ازین گفتن تا سر ندهی بر باد
از مذهب خود بگذر تا لذت جان بینی


قرآنم آرزوست

بگشای لب که روضه نادانم آروزست
در تکیه دروغ فراوانم آرزوست

ای آفتاب جهل، برون آ دمی ز ابر
کان چهره بسیجی حمالم آرزوست!!

زین شیعیان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و حضرت صدیقم آرزوست

جانم ملول گشت ز مطلقه و ظلم او
آن نور پر تشعشع اسلامم آرزوست

زین مداح پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و لشکر اسلامم آرزوست

گویاترم ز روضه و اما ز ترس عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز روضه و فغان ملولم و قرآنم آرزوست

گفتند یافت می نشود، گشته ایم ما
گفت: آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

گوشم شنید قصه درب و ملول گشت
زین نسل شاه عباسیان نجاتم آرزوست


آواز شرک

هر دهه آواز شرک می رسد از چپ و راست
ما به فنا می رویم، عزم جهنم کراست!!

ما ز همه برتریم، از همه افزونتریم
از همه بر حق تریم، منزل ما روضه هاست

داد و فغان یار ما، نوحه خوانی کار ما
قافله سالار ما شاید ابن سباست

بوی بد خرافات از وجود نحس اوست
شعشعه احادیث زان مخ پر کاه اوست

بلکه به دوزخ رویم جمله بر او حاضریم
ورنه ز دریای شرک موج پیاپی چراست؟


نوبت ظلم و جفاست!!

نوبت فصل و جداست، نوبت نشر و نداست
نوبت ظلم و جفاست، بحر دروغ و خطاست

صبح ولایت دمید، صبح چه؟ نور خداست!!
دشمن دین و قرآن، از اهل سنت جداست

صورت و تصویر چیست؟، رهبر و آخوند کیست؟
سید بیکار کیست؟، این همه تزویرهاست

چاره تزویرها، هست چنین جوش ها
چشمه این جوشها، در سر و مغز شماست

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
این سر تقلید از خاک، وان سر نور از سماست


میاور کاسه

دلا نزد کسی بنشین که او از دین خبر دارد
به نزد آن رفیقی رو که او داغ جگر دارد

در این بازار مکاران، مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین، که در دکان صفا دارد

اگر علمی نداری پس ترا زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که دین دارد

ترا بر در نشاند او به طراری که می آیم
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

چراغ است نور این قرآن، به زیر جامه ات می دار
از این مداح شر بگذر، که او شرک و ریا دارد


از این عقل بجستم!!

دگر بار دگر بار از این عقل بجستم
ازین بند و ازین دام زبون گیر بجستم

شب و روز از اسلام بریدم
وزین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم

من از شرک چه ترسم؟ چو با شرک رفیقم!!
ز فردا چه ترسم؟ چو از دین بجستم

ز مذهب همه خلق کر و کور شدستند
کر و کور شدستند و ز اسلام بجستند

ز مذهب بود آفت و گمراهی ز مداح
ز مداح دلم رست و ازین فرقه بجستم


دست از تو نمی دارم

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
زیرا که تویی قبرم، زیرا که تویی کارم!!

از خاک تو می بویم، سنگ تو همی بوسم
رو بر تو همی مالم، تو واسطه و یارم

جان من و جان تو، گویی که یکی بوده ست
سوگند به قبرستان، کز دین خدا دورم

رفتم بر مداحی، گفتا که علی یارت!!
گویی به دعای او، شد شیعه گری کارم!!


یکسان شده در پستی

ماییم در این گوشه، پنهان شده از شیعه
ای دوست، روافض بین، یکسان شده در پستی

از نور خدا رسته، دست از همگان شسته
دمها زده در روضه، زان کذب که گفتستی

ماییم در این مذهب، غرقه شده در ظلمت
خسته شده از نکبت، خسته شده از هستی

عاشق شده بر مذهب، بر خمس و فرودستی
بر مدح و زبان بازی، دل داده و بنشستی

جز شیعه نمی دیدی، در خویش بپیچیدی
در فرقه گمراهی، رفتی و بچسبیدی

بربند در روضه، گمراهی این عامه
آن فرقه که بگشادی، آن عقل که بربستی

امروز مرو جانا، آن راه که می رفتی
این راه شیاطین است، از دین خدا جستی


دشمن دین (آخوند)

ای دشمن دین من، وی داروی بیهوشی
من خام تو در من، چون دیو همی جوشی

اول تو و آخر تو، بیرون تو و در سر تو
در داخل روضه تو، در کفر همی جوشی

چون جهل در این مغزی، چون کذب در این گوشی
هم شرکی و هم کفری، با دیو هم آغوشی

بد رویی و بد خویی، دل سنگی و پر جوشی
با مجلسی هم رایی، دین را همه روپوشی


بی تو به سر نمی شود!!

بی همگان به سر شود، بی کفر و شر نمی شود!!
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود!!

دیده عقل کور تو، چرخه من به دست تو
گوش سرم بسوی تو، بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی، قبر و ضریح من تویی!!
مذهب ناب من تویی، بی تو به سر نمی شود!!

بی تو اگر به سر شدی، هر غالی خود مومن شدی
هر گنبدی ویران شدی، بی تو به سر نمی شود

عقل مرا ببسته ای، دین مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود

دین من و خدای من، قبر همان امام من
جان من و دعای من، بی تو به سر نمی شود

کذب من و جنون من، هست مفاتیح من
این کتب ضلال من، بی تو به سر نمی شود

دین من است فقیه من، مطلقه بر وجود من
نائب آن امام من، بی تو به سر نمی شود


مذهب کفرینک

آن شیعه مشرک بین، با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک، این مذهب کفرینک

چون منکر عقل است او، گوید که خرد، کو کو؟
جهل آیدش از شش سو، گوید که منم اینک

ترک قبر و مُردن گو، رو دین حقیقی جو
تا دین ابد باشی، بی رسمک و آیینک

چون دین خدا بینی، مردی کن و خدمت کن
چون آیه حق بینی، در رخ مفکن چینک


رو سر بنه به منبر!!

رو سر بنه به منبر، الله را رها کن!!
مسجد صفا ندارد، در تکیه صفا کن!!

یا سر بنه به منقل، تا عقل تو شود حل!!
با فکرهای مهمل، روح خودت فنا کن!!

ماییم و قبر و گنبد، افکار تیره و بد
در پرتگاه شرکیم، بر دین حق جفا کن!

در خواب دوش دیوی، در کوی شرک دیدم!!
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن!!


در اينجا به پايان محفل شيعه مي رسيم و اميدواريم شما در مورد مذهب خودتان کمي تحقيق به خرج دهيد و کورکورانه هر چه گفتند قبول نکنيد، مذهب وراثتي و تقليدي قابل اطمينان نيست، مسيحيان و يهوديان و کمونيستها هم از والدين و مراجع خودشان تقليد کرده اند، در روز جزا مداح و آخوند محله به فريادتان نمي رسد بلکه اينها خودشان از همه گرفتارتر هستند. فراموش نکنيد طلب علم در اسلام واجب است، و نمي توان در مورد مذهب خود ساده برخورد کرد و هر مذهبي که پدر و مادرمان داشتند ما نيز همان را پيروي کنيم، براي تحقيق نيز بايد مراحل زير را مد نظر داشته باشيد:
1- در ابتدا به راه و روش و مذهب خود شک کنيد، کسي که ذره اي شک به راهي که مي رود ندارد و تنها مذهب خود را بر حق مي داند و حاضر به پذيرفتن هيچ ساز مخالفي نيست، پس براي چنين شخصي اميد نجات نيست.
2- مغز و روح خود را از هرگونه تعصب خالي کنيد و همچون شخصي بي طرف که تنها و فقط دنبال حقيقت اسلام است عمل کنيد، آن عينک مذهبي و تعصب قبلي را به دور افکنيد. بسياري از محققين با همان طرز فکر قبلي خود به سمت تحقيق مي روند و در نتيجه همان افکار قبلي را در تحقيق خود دخيل مي کنند و بنابراين به جايي نمي رسند، شما فکر مي کنيد روشنفکر و محقق گمراه در ميان شيعيان وجود ندارد؟ چند تا را مي خواهيد تا نام ببرم؟
3- پس از گذشت از اين دو مرحله تحقيق خود را شروع کنيد و ابتدا از قرآن که مهمترين مرجع است شروع کنيد. فراموش نکنيد آيات قرآن را با تعقل و تدبر بخوانيد نه با همان عينک مذهبي يا بدون تعقل، معناي آيات و خود آيات را با هم بررسي کنيد چون گاهي ترجمه‌ها صحيح نيستند، و هر جا آيه اي را خوانديد با خود بينديشيد که آيا تا کنون طبق همين آيه عمل کرده ايد يا خير؟ مثلاً وقتي در آيات بسياري مي خوانيد که از صدا کردن و خواندن غيرخدا اجتناب کنيد، خوب آيا شما همينگونه بوده ايد يا دائم علي و حسين و ابوالفضل را صدا زده ايد؟ و چنانچه موردي از قرآن برايتان ثابت شد ديگر به سخن احدي گوش ندهيد، نه به صحبت آخوند نه مداح و نه احاديث جعلي که با قرآن در تضاد هستند.
4- در مرحله بعدي به خواندن و مطالعه کتب حديث برويد و فراموش نکنيد تنها کتب حديث مذهب خود را خواندن روش تحقيق نيست بلکه مي بايست کتب مذاهب اسلامي ديگر و کتب اهل سنت را نيز بخوانيد، و در بررسي احاديث دقت عمل به خرج دهيد. مهمترين مصداق براي صحيح بودن يک حديث موافق بودن متن آن حديث با قرآن است، چنانچه متن حديثي با قرآن موافق بود آنرا بپذيريد و چنانچه سند آن مخدوش بود باز هم شما متن آنرا که موافق با تعاليم اسلام است بپذيريد ولي چونکه سند صحيحي نداشته نمي توانيد آن حديث را به گوينده آن که پيامبرص يا امام بوده نسبت دهيد. در بررسي احاديث نبايد در مورد نام کتب و نويسنده آنها تعصب به خرج دهيد چون به هر حال نويسندگان اين کتب معصوم نبوده اند و احاديث خرافي را در کتب خود آورده اند که نمي توان آنها را قبول کرد. پس از گذشت از صدر اسلام مذاهب مختلفي ايجاد شدند که هر کدام کتب حديث مخصوص خودشان را دارند و هر فرقه تنها به کتب خودش آگاهي دارد و تنها آنها را قبول دارد، پس کسي که مي خواهد رودخانه زلال اسلام را از ميان اين رودها و شعبات فرعي بشناسد بايد همه اين رودها را بچشد تا به واقعيت امر پي ببرد و براي اينکار بايد محکي داشته باشد و آن چيزي نيست جز قرآن و عقل و سنت پيامبر ص.
پس احاديث فرقه هاي مختلف را با عقل خود نيز تطبيق دهيد و چنانچه خرافي بودند نپذيريد، همينطور با تاريخ و قرينه‌هاي ديگر . البته براي تشخيص احاديث صحيح مراحل مختلفي وجود دارد که در اين مختصر جاي آن نيست.
5- مطالعه کتب تاريخي نيز بسيار مفيد است، البته اين مطالعه را با تحقيق و هوشياري انجام دهيد، چون در تاريخ نيز روايات و داستانهاي دروغين وجود دارد و هرچه تاريخ نوشته صحيح نيست. از کتب تاريخ قديمي شروع کنيد همچون سيره ابن هشام و کتب تاريخي ديگري چون تاريخ طبري و …
6- بررسي نظرات و کتابهاي مخالفين نيز بسيار حائز اهميت است، مثلاً در رابطه با غديرخم يا مسئله امامت يا عصمت و …، مي بايست نظرات اهل سنت را نيز مطالعه کنيد نه فقط کتب شيعه را بخوانيد.
اسلام در ابتداي ظهور خود همچون رودخانه اي زلال و پاک بوده که از دل کوه بيرون آمده، ولي با گذشت زمانهاي طولاني در هر قرن يک رود کوچک و انشعابي از اين رودخانه اصلي جدا شده و راهي ديگر را پيش گرفته که به لجنزار و باتلاق ختم شده، ولي چنانچه با رودخانه اصلي به پيش مي رفت به دريا مي رسيد. پس بين خودتان و رودخانه اصلي هيچ فاصله اي نيندازيد، حتي يک وجب.
داشتن نامهاي مختلف به خاطر مذهبي که داريم باعث همين جدايي ها و تفرقه ها مي شود، دين نزد خدا اسلام است، پس شما مي بايست فقط و فقط اسلام داشته باشيد و چنانچه کسي به شما گفت: داراي چه مذهبي هستيد؟ بگوييد من از مذهب بيزارم و فقط دين دارم آن هم دين اسلام و در واقع من مومن و مسلم هستم.
در پايان اشعار بسيار جالب كتاب آلفوس، نوشته عليرضا حسيني را مي آوريم:

آمدند و به ما ز دین گفتند

آمدند و به ما ز دین گفتند
صبح تا شب، از آن و این گفتند

جای تبلیغ عشق یا ایثار
قصه هایی ز خشم و کین گفتند

دشمن زنده را رها کردند
لعن و نفرین به مومنین گفتند

جای فکری برای آینده
از گذشته به سوز دین گفتند

جای فکری برای این دنیا
از جهان های واپسین گفتند

دشمن زنده را رها کردند
لعن و نفرین به مومنین گفتند

صبح تا شب ز مرگ دین خواندند
خودشان،ترک علم و دین گفتند

خودشان، رهزنان دین بودند
غرب را دزد در کمین گفتند

چارده قرن، صد فرقه شدند!
دیگران را چرا لعین گفتند؟

خنده دار است دشمنان دین
سخنانی چه آتشین گفتند

این خوارج، به اسم حزب الله
نام خود با خدا قرین گفتند

فکر اینها شبیه شیطان است
چهره ها نیز اینچنین گفتند

گوش خرها به پای منبرها
مفت دیدند و یاسین گفتند

نام علامه را عَلَم کردند
پوشش جهل را چنین گفتند

جای پرداختن به اصل دین
چارده قرن، فرع دین گفتند

مغز اسلام را تهی کردند
آن فقیهان که اینچنین گفتند

بر شما در ستیز با اسلام
کافران نیز آفرین گفتند

ره به بیراهه می برند این قوم
گرچه از رب العالمین گفتند

وه چه شیطانی است این افکار
گرچه با ناله ای حزین گفتند

فکرشان، تیره بود و بیهوده
ذکرشان را به قصد کین گفتند

جاهلند و به نام اهل البیت
سخنانی به کفر، عجین گفتند

سخن عقل را کفن کردند
حرف احساس را یقین گفتند

دوست چین و شوروی گشتند
تَرک اسلام و مسلمین گفتند

هر چه دولت که کافر و گبر است
با شما یار و همنشین گفتند

پشت پرده چه کارها کردند
آمدند و به ما ز دین گفتند


حب بدون عمل

حب بدون عمل
شاکی بی مدعاست

حب بدون عمل
طبل بدون صداست

حب بدون عمل
جمله خطا در خطاست

حب بدون عمل
دم پا در هواست

حب بدون عمل
مثل نفاق و ریاست

حب بدون عمل
خواب و خیال و خطاست

حب بدون عمل
مایه شر و بلاست

حب بدون عمل
راحتی و ادعاست

حب بدون عمل
فکر سراسر خطاست


حب بدون معرفت

حب بدون عمل، نیست برادر امان
نیست تو را یاوری، غیر عمل در جهان

حب بدون شناخت، راه به جایی نبرد
کشتی بی لنگر است، قایق بی بادبان

حب بدون عمل، پوچی و درماندگیست
مایة گندیدن است، پیکر بیاستخوان

حب بدون عمل، خوب ولی آرزوست
خواب و خیالی خوش است، سود ندارد بدان

حب بدون عمل، شاه بدون سپاه
کاتب بی کاغذ است،قاضی بی پاسبان

حب بدون شناخت، شاکی بی مدعاست
طبل بدون صداست‌، جسم بدونروان

حیف که بسیار داشت، ملت من انحراف
من چه بگویم از این، درد بدون بیان


زبان حال مداحان و وعاظ نادان

ما برای اختلاف آماده ایم
نی برای اتحاد آماده ایم

ما برای فصل کردن آمدیم
نی برای وصل کردن آمدیم

ما درون را ننگریم و حال را
ما برون را بنگریم و قال را

هر که هر چیزی که در تاریخ گفت
مورد تایید ما شد حرف مفت

چون خوارج، دید ما گنجشکی است
فکرهای ما سیاه و زشت و پست

ما ابوجهلیم در باطن چه سود؟
نام علامه نقاب جهل بود

شد ابوجهل از شماها رو سفید
در جهالت بی گمان: هل من مزید؟

زشتی خود را فرامش کرده ایم
سر به تاریخ عربها برده ایم

جاهلیت با تعصب در عجم!
شرم دارم از کتاب و از قلم

شد عرب از جاهلیت چون رها
فارس آمد اندرین وادی چرا

دشمن زنده رها کردیم ما
سر به اموات کسان بردیم ما

ظلم اکنون را فرامش کرده ایم
سر به تاریخ عربها برده ایم

روی مشتی قصه و افسانه ما
خلق را کردیم هی دیوانه ما


از توهم تا حقیقت

گفت شخصی: عمر بود کافر
هم حسود و خشن هم مزور

غاصب بارگاه خلافت
دشمن اهل و بیت نبوت

قاتل فاطمه از سر کین
عاشق تفرقه دشمن دین

گفتم ای دوست یک لحظه خاموش
در تعصب چرا می زنی جوش

زیر تبلیغ مداح، مُردی
زیر تقلید، چون ره سپُردی

بارگاه خلافت، خیال است
قصر و تخت و محافظ، محال است

حرف تو کفر و وزر و وبال است
چونکه مبناش، وهم و خیال است

مست مشتی خیالات خامی
اطلاعات تو چند نامی

گر عمر یا ابوبکر، بد بود
نزد احمد که پاک است رد بود

همنشین علی و محمد
قاتل و ظالم و غاصب و بد؟

آفرین بر محمد از اینکار
همنشینان او زشت و غدار!

حاصل دسترنج محمد
عده ای آدم ظالم و بد!

بَه بَه از دست پرورده هایت
جمله شیطان صفت در نهایت!

حاصل سالها رنج احمد
عده ای آدم ظالم و بد!

گر عمر، قاتل فاطمه بُد
ام کلثوم کی همسرش شد؟

که شود همسر قاتل مام؟
غافلی غافل از لام تا کام

که دهد دخترش را به قاتل؟
عقل شیعه چرا گشته زائل؟

عقل تو دست مداح احمق
حرف حق، تلخ شد تلخ شد حق

گر علی بود اول خلیفه
کس نمی رفت اندر سقیفه

در سقیفه که بودند؟ انصار
در تخلف ز قرآن، علمدار؟

مدح آنها به قرآن نمودار
ناگهان یک شبه مثل کفار؟

در سقیفه که بودند؟ انصار
جمله بیمار دل جمله مکار؟

یکصد آیه به تمجید اصحاب
آمده، شیعه خود را زده خواب

مدح آنها به قرآن، نمودار
جمله بیعت شکن، جمله غدار

جملگی کوردل، جمله بیمار
جمله شیطان صفت جمله مکار!

یک شبه ناگهان ضد قرآن؟
ناگهان یک شبه اوج عصیان؟

نیست اندر سقیفه روایت
نه اشاره به یک نیمه آیت

نیست آنجا سخن از وراثت
از احادیث پوچ از حماقت

نه سخن از غدیر است و بیعت
نه ز آیات قرآن رحمت

نه سخن از روایات جعلی
نه خبر از احادیث فعلی

بود علی مشورت ده به ظالم؟
ایکه هستی ابوجهل عالم

نیست علامه جهاله است این
سینه اش غرق بیماری کین

مستمعهای تو پر جهالت
خالی از دانش و در ضلالت

عقل تو بند قلاده ها شد
بعد از آن مثل گرگی رها شد

دور از واژه های خدا شد
تا دهانت به تکفیر وا شد

منطق و مدرکت، فحش و نفرین
خشم و اندوه بیهوده و کین

نام خود در تباهی نوشتی
فکر کردی که ناف بهشتی

حیف، چون راه تو راه شرک است
وای بر آنکه با شرک پیوست

در تعصب، نفهمی حقیقت
کی رها می شوی از ضلالت

جمله اصحاب جاهل، تو عالم
عادلی تو، همه خلق، ظالم

مولوی جاهل است یا که سعدی
یا که عطار شد شخص بعدی

یا که خیام یا ابن سینا
یا که زید آن شهید مصفا

یا سنایی که عارف ترین است
یا غزالی که او بهترین است

یا شهاب الدین سهروردی
یک نفر را بگو گر تو مردی!

افتخار همه فخر رازی
پس بفهمی اگر اهل رازی

شیعة شاه عباس هستی
از اباطیل علامه مستی

می روی قعر دوزخ، عزیزم
من ز افکار تو می گریزم

دشمن روضه ام دشمن جهل
دشمن مفت خورهای نا اهل

دشمن منبر و خود زنی ها
قصة قهر خاله زنی ها

دشمن فرقه بازی، تعصب
دشمن جهل، کینه، تقلب

دوست عقل و تحقیق و فکرم
مثل یک روح بی کینه بکرم

دشمن جهل و خشم و دروغم
آیه های خدا در فروغم

دشمن اشک و رنگ سیاهم
عاشق خنده و نور ماهم

پیرو راه پاک نبی ام
عاشق حرفهای علی ام

چون عمر، ساده و رک و عاشق
چون ابوبکر، صدیق و صادق

چون علی عاشق اتحادم
دشمن آدم بیسوادم

چون علی با خوارج بدم من
دشمن آدم احمقم من

خارجی کیست؟ دید تک بعدی
متعصب، همیشه سگ بعدی

خارجی کیست؟ آدم احمق
دشمن انتقاد و راه حق

خارجی کیست؟ دید گنجشکی
عاشق رنگ مکروه مشکی

دشمن شبهه مردان احمق
جاهلان سبک عقل ناحق

گوش اینها به قرآن شده کر
من چه گویم ز دادار بهتر؟

پس رها کن که اینها اسیرند
عاقبت در جهالت بمیرند

چون بمیرند بیدار گردند
مات و مبهوت زین کار گردند

چون قیامت شود شرمسارند
سوی دوزخ، همه رهسپارند

در سرت بود فکر شفاعت
قعر دوزخ شدی جای جنت!

کرد آخوند، گمراه و خوارت
بُرد آخر، به دارالبوارت

عقل را چون که تعطیل کردی
مست صدها اباطیل کردی

در پی نفس دون، چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیدی


مذهب ما

مذهب ما شده کینه توزی
داستان غم و تیره روزی

مذهب کینه و غصه و خشم
مذهب گوش نه مذهب چشم

مذهب گوش، یعنی که اسمع
مذهب چشم، یعنی که اقراء

مذهب گوش، یعنی شنیدم
مذهب چشم، یعنی که دیدم

مذهب آه و افسوس و غصه
بهر چه؟ بهر یک مشت قصه

مذهب خمس،این فرع بی اصل
صیغه این فصل تاریک بی وصل

جای فکر و تعقل، تعبد
جای تحقیق، تقلید، لابد

مذهب ساز ناساز در دین
دوری از مسلمین،‌لعن و نفرین

کینه از روی یک مشت قصه
مثل کودک ز هر قصه غصه

مذهب دشمنی با تسنن
مذهب دین، برای تفنن

مذهب داد و فریاد و توهین
عاشق قبر و زاری و تدفین

مثل طوطی سزاوار تقلید
مثل خر هر چه گفتند تایید

مذهب نذر و امید واهی
جای رفتن به راهی الهی

مذهب کینه توزی و نفرین
غصه از قصه هایی دروغین

غصه از قصه هایی ندیده
نه کسی دیده و نه شنیده

مذهب جعل و تاویل و تحریف
مذهب مدح و تکفیر و تعریف

مذهب شک و ترس و تقیه
مذهب مرگ و حدس و بلیه

مذهب با صحابه تبری
با یهود و مسیحی تولی

با همه اهل عالم، تولی
با هر آنکس که سنی تبری

مذهب منبر و خود زنی ها
قصة قهر خاله زنی ها

دشمنی روی دعوای مرده
آن هم از قصه ای خاک خورده

خالی از ذره ای فکر و تحقیق
زیر صد گونه تبلیغ، تحمیق

سفسطه مغلطه یا که توجیه
در فرار از حقیقت به هر تیه

مذهب انتظار و تقیه
زیر هر ظلم و رنج و بلیه

مذهب جای قرآن: مفاتیح
شرک را جای الله، ترجیح

جای مسجد به تکیه رفتن
دین و اسلام بر باد دادن

خر شدن پای منبر چه آسان
رایگان دین و ایمان به شیطان

مذهب قبه و قبر و گنبد
مهر و تسبیح و اذکار بی حد

یا علم یا کتل یا که زنجیر
یا که بر فرق سر، تیغ شمشیر

(ای مقلد تو تقلید می کن
هر چه گفتیم تایید می کن)

(شک نکن شک سرآغاز کفر است)
گرچه آخوند، خود، راز کفر است

پیشوای جهنم شمایید
دین الله را س‌‌‌َم شمایید

دین الله، شیرین و خوش بود
طرز فکر شماها ترش بود

طرز فکر شما چون، خوارج
احمقانه ولی گشته رایج

منشاء دین گریزی شمایید
بدترین نوع از هر بلایید

دوست کور و نادان شمایید
بهترین یار شیطان شمایید

دوست خر، چنان ضربه ای زد
کز سپاه مغول بر نیامد


گفتگوی واعظ و عارف

واعظی گفتا که ایمان تو کو؟
گفتمش آنجا که حرف زور نیست

گفت دوری از حقیقت، بازگرد
گفتمش راه حقیقت، دور نیست

گفت توبه کن بیا دنبال من
گفتمش افسوس، چشمم کور نیست

گفت در تکیه جایت خالی است
گفتمش تیره است آنجا نور نیست

گفت پای منبر من نکته هاست
گفتمش افسوس زیرا سور نیست

گفت قرآن را کنم تفسیر، من
گفتمش جهل و حقیقت جور نیست

گفت دوره کن مفاتیح الجنان
گفتمش مجنون نیم ماجور نیست

گفت شاد و خرمی ای دوزخی
گفتمش با غم کسی مسرور نیست

گفت اجباراً بیا سوی بهشت
گفتمش در دین کسی مجبور نیست

گفت دلها موم افسون منند
گفتمش نیشت، کم از زنبور نیست

گفت مستی بوسه بر رویم نزن
گفتمش مستیم از انگور نیست

گفت مستی غافلی هوشیار شو
گفتمش حرف خم و مخمور نیست

گفت باید تا مجازاتت کنم
گفتمش هنگام نفخ صور نیست

گفت خلقی را هدایت کرده ام
گفتمش صیدی تو را در تور نیست

گفت دلشوره زدی در جان من
گفتمش حق، تلخ باشد شور نیست


محبان عمر و علی

من به محبان علی و عمر
توصیه ای داشته ام بی ضرر

دوستی صرف، خیالی است خام
معرفت و فهم، بًود پر ثمر

دوستی صرف ندارد بهاء
دشمنی صرف ندارد ضرر

آن دو نفر دوست هم بوده اند
وای ز هر دشمنی پر خطر

وای ز هر قصة بی اصل و پوچ
مایة اندوه و جنایات و شر

وای ز افسانة خاله زنی
در خور نقالی کوی و گذر

وای به اندیشة پیرزنی
ای که جوانی تو حذر کن حذر

وای بر آن مجتهد کم سواد
وای بر آن پیرو نادان و خر

بی خبر از عاقبت رفته گان
هم ز جهان هم ز خودش بی خبر

وحدت و توحید، هدف بایدت
اول هر کار، شرف بایدت


شک کن

از جهل دور شو، که اگر تو چنین شوی
با پاکی و شرافت دانش قرین شوی

شک کن به راه و رسم، اجداد احمقت
تا چون نبی اکرم، آماج کین شوی

ارباب دین بخون تو چون تشنه میشوند
اینجاست لحظه ای که تو دارای دین شوی

پایان کار تقلید، ای دوست: دوزخ است
تحقیق کن، که لایق عرش برین شوی

علم یقین و عین یقینی رها کنی
تحقیق من، بخوانی و حق الیقین شوی


روحانی شهر

روحانی شهر، مست از بادة جهل
قومی ز پی‌اش روانه در جادة جهل

در نیمه شب سیاه شرک و کینه
بی نور یقین، نهاده سجادة جهل

من در عجبم ز پیروان اینها
هر لحظه بدون فکر، آمادة جهل

نفرین و سیاهی و عزا و کینه
هستند عزیزان به خدا زادة جهل

افسوس که شیطان زده بر گردنتان
افسار نگون بختی و قلادة جهل

شیطانکهای مهد فکر پوکت
هستند همه از شکم مادة جهل


واعظ و مداح نادان

واعظ نادان، برایت خوشزبانی کرد و رفت
بعد از آن مداح احمق، نوحه خوانی کرد و رفت

روح پاکت را دچار کینة بی جا نمود
فکر کردی روی منبر، نکته دانی کرد و رفت

وای بر عمر گرانقدری که در باطل گذشت
وای بر آن پیرمردی که جوانی کرد و رفت

ناله و نفرین، غرور و خشم، جهل و تیرگی
روی نادانی و کینه، بدزبانی کرد و رفت

قصه‌هایی جعلی و افسانه هایی پوچ خواند
بیخدا شد چون که با شیطان،تبانی کرد و رفت

اختلاف و کینه اندر امت احمد فکند
در خیال خام خود چون روضه خوانی کرد و رفت

در سپاه جهل، سردمدار راه کفر شد
خانة تزویرها را پاسبانی کرد و رفت


اگر…

اگر شب تا سحر قرآن بخوانی
تمام روزها روزه بگیری

سپاه کفر را درهم بکوبی
شوی پیروز میدان با دلیری

هر آنجا خواست پای تو بلغزد
کنی یاد خدا و سر به‌ زیری

بدون مسکن و مال و منالی
به زیر پای تو باشد حصیری

سرایت کلبه ای خالی و کوچک
غذایت تکة نانی و شیری

شهادت را پذیرایی کنی تو
به زَهری یا که شمشیری و تیری

ندارد ذره ای سود ای عزیزم
اگر هنگام مردن، خر بمیری


بترس

از نعره های آدم غرق جنون بترس
از واعظی که رفته پی چند و چون بترس

از آنکه زشت چهره تر از دیو شد نترس
از آن کسی که زشت شده از درون بترس

رنگ سیاه، خون به دلت می کند بدان
از رنگهای تیره تر از رنگ خون بترس

شیطانی است رسم و ره مفتیان شهر
از دیو جهل و نغمة روحانیون بترس

گیرم که تا کنون سر تو شیره مال شد
بگذشت آنچه بود، عزیزم کنون بترس

زنهار، قصه ها نشود اعتقاد تو
زین قصه های له شده اندر قرون بترس

از دیو جهل و آدم مداح و حرف مفت
از گریه و سیاهی و فریاد و خون بترس


دین الله

مذهب شیطان ز راه گوش بود
مذهب الله، عقل و منطق است

واعظ تکیه مانند زنان
غرق نفرین و عزا و نق نق است

چون خوارج، دید او گنجشکی است
فکر اینها با حقیقت، عایق است

آنکه ایمان تو را دزدید، او
بدتر از صدها هزاران سارق است

ملتی که تابع احساس شد
حاکمانی احمق و خر، لایق است

آدم کاری و دانا ساکت است
آدم نادان و ابله، ناطق است

من، ولی بسیار دارم غصه ها
کار من ای دوست، نزدیک دق است

آنکه با افسانه ها دلخوش شده
دشمن عقل و دلیل و منطق است

دیو را دیدم شبی با جهل گفت
دوستی ما ز عهد سابق است

آنکه جاهل می دود دنبال نفس
قاسط است و ناکث است و مارق است

مذهب ما مذهب افسانه هاست
مذهب الله، عقل و منطق است

مذهب ما مذهب گوش است و خشم
مذهب حق، ضد اشک و هق هق است!


دارم درون سینه ز اندوه آهها

ای که از روی تعصب آمدی
ای که با یاران پیغمبر بدی

اعتقادات تو روی قصه هاست
آزمایش گر شود راحت ردی

در قیامت رو سیاه و شرمسار
نا امید از رحمت و از احمدی

روی حرف یکسری مداح خر
آتش کینه چرا بر جان زدی

موجب اسلام تو فاروق بود
از حسودی تهمت و بهتان زدی

مثل شیطان می شوی تو دوزخی
رانده و مطرود نور ایزدی


کار جاهل

کار جاهل، نگاه است و تقلید
هر چه گفتند، تسلیم و تایید

هر چه بشنید، بی شک پذیرفت
هرچه را دید، بی شک پسندید

رفت، گمراه در راه اجداد
کرد، بدبختی خویش تجدید

بست، چشم خرد بر حقیقت
حرف حق را چو بشنید خندید

جای قرآن، مفاتیح را خواند
جای تحقیق، تایید و تقلید

جای مسجد، به تکیه ها رفت
غرق شد در تباهی و تردید

پای منبر نشست و چه آسان
رفت از روح او نور توحید

عاشق کینه و خشم و نفرین
در پی گریه و اشک و ماتم


با جهالت برو تا جهنم

با جهالت برو تا جهنم

عاشق قصه هایی خیالی
داستانهای بس ایده آلی

دشمنی های پوسیده و پوچ
دوستی های بی جا و خالی

ذهن تو خالی از عقل و تحقیق
فکر تو خالی از هر سئوالی

عاشق رنگ مکروه تیره
هر چه که هست در آن ملالی

دوست داری همیشه بگریی
دوست داری همیشه بنالی

مثل زنها گرفتار کینه
آنکه او هست شبه رجالی

پایه اعتقادات تو شد
قصه هایی ز راوی غالی

زیر فرهنگ نادانی و مرگ
می شوی دفن، آرام و کم کم

با جهالت برو تا جهنم

تا کجا بند تقلید هستی
می وزد باد و تو بید هستی

غرق دریای شرکی چه حاصل
فکر کردی که توحید هستی

از اباطیل علامه مستی
در پی رد و تایید هستی

مثل اجداد، مقبول شیطان
آخر سال، تجدید هستی

مست یک مشت، افسانه گشتی
خام یک مشت، امید هستی

حرف حق را شنیدی ولی حیف
مثل آنکس که نشنید هستی

در تعصب شده قلب تو سنگ
فارغ از شک و تردید هستی

خوردی از میوه جهل و ناچار
نیستی در خور نام آدم

با جهالت برو تا جهنم

نا امیدم از این مردم غم
خسته از اشک و زاری و ماتم

شبه مردان نادان و احمق
شبه زنهای بیچاره و کم

شبه اسلامهای خوارج
شبه علامه های مؤمم

مثل انعام یا کمتر از آن
دیو جهلند چون شبه آدم

عاشق وردهای مفاتیح
در بهشت است گویی مسلم

ظاهر حرفها آب زمزم
باطن کارها آتش و سم

جای الله در پیشگاهِ
قبه و قبر، شد گردنت خم

راه تو کج ترین راه باشد
رو به دوزخ به صف مقدم

با جهالت برو تا جهنم


آخوند

خسته شد ملت از حال آخوند
از تمامی اعمال آخوند

مسخ شد آیه‌های خدا از
آن احادیث پر قال آخوند

سال گرگ است تقویم امسال
یا به دیگر زبان سال آخوند

عین کفر است اقوال این مست
عین شرک است افعال آخوند

تو برو کار کن ای برادر
خمس مالت شود مال آخوند

جور بی حالیش را کشیدند
آن مریدان فعال آخوند

ای بسیجی به روز قیامت
زیر باری و حمال آخوند

پاک کن ای خدا کشورم را
از تمامی عمال آخوند

کل دریای مازندران رفت
از زد و بند و اهمال آخوند

کی شود پر ندانم از این نفت
آن شکمهای چون وال آخوند

حد پایان ندارد بدانید
آرزوها و امیال آخوند

ملت شیر و خورشید افتاد
مثل بره به چنگال آخوند

حرف حق را نگردد پذیرا
آن سر بی مخ و کال آخوند

جز دروغ و خرافه نبینی
تا که وا می شود گال آخوند

در جدال است با اهل سنت
ذهن بیمار و دجال آخوند

بی گمان حرف حق و شجاعت
بشکند یال و کوپال آخوند

حال ما را گرفت این تبهکار
پس بگیریم ما حال آخوند

زرق و مکر و فریب و ریا بود
تا به حافظ زدم فال آخوند

ذهن شیطان دون هم ندانست
تا کجاهاست آمال آخوند

جیب من، جیب تو، کی گشادست
مال من، مال تو، مال آخوند

زیر روسیه و چین شده پهن
پاچه خواری و دستمال آخوند

در قیامت ببینی که شیطان
بر صراط است حمال آخوند

با نوکش بیضه دین شکسته
جای آن بر پر و بال آخوند

توبه و عذر خواهی نبینی
زان زبان به حق لال آخوند

شانس دارد عجیب این تبهکار
بس بلند است اقبال آخوند

دیدم ابلیس هنگام چینش
در کفش داشت غربال آخوند

رفت اسلام از کشور ما
تا وطن گشت اشغال آخوند

نیست در ذات اسلام عیبی
هست اشکال، اشکال آخوند

کی رها می شود ای خداوند
ملت ما ز چنگال آخوند


تقلید و جهالت

تقلید و جهالت همه جا درد سر ماست
در هر طرفی فتنه و شر زیر سر ماست

آتش زدن پرچـم و سر دادن فریاد
سر شاخ شدن با همه تنها هنر ماست

انگار که دستان خدا روی سر ماست

تا دست خدا روی سر ماست ذلیلیم
این دست خدا نیست اگر بود خلیلیم

دنباله رو و تابع شیطان رذیلیم
هر نطق شما مایه شر و ضرر ماست

انگار که دستان خدا روی سر ماست


شد قیامت، امامت نیامد

شد قیامت، امامت نیامد
در سرت جز خلافت نیامد

آفتابی ز دانش در آمد
عمر جهل و جهالت سر آمد

در پی جهل و تقلید و تکرار
شیعه شد در جهالت سر آمد

ای برادر، خودت فکر خود باش
شد قیامت، امامت نیامد

گیرم آید اگرچه خیال است
باز سودی به حالت ندارد

هست قرآن امامی که زنده ست
نه امامی که افسانه آمد

عاقبت جز ندامت نماند
شد قیامت، امامت نیامد

خوب باش و ز اوهام شو پاک
سوی دوزخ شود نیت بد

عقل و ادراک داری به پاخیز
قبل از آنی که عمرت سرآید

در دلت جز عداوت نماند
شد قیامت، امامت نیامد

*****

چون امام شما غائب آمد
خمس حاضر شد و نائب آمد

رفت نائب به جایش فقیهی
آمد آنجا به شکل وقیهی

از فقاهت ولایت در آمد
چون زمان ولایت سر آمد

مطلقه شد ولایت چو شاهی
ملت از چاله آمد به چاهی

زد عقبگرد جای ترقی
لنگ شد هر دو پای ترقی

خشت اول که کج رفت این شد
تا خرافات مبنای دین شد

جای قرآن مفاتیح آمد
نوبت رد و توجیه آمد

چون که قرآن روایت زده شد
عقل رفت و حکایت زده شد

اصل رفت و گرفتار فرعیم
مثل خر زیر آوار فرعیم

اصل توحید باشد کجائی؟
قبر و گنبد ندارد صفائی

این صفائی که دیدی دروغ است
دیو شرک است و افسار و یوغ است

مثل تریاک تخدیر آنی است
معجزه نیست این امتحانیست

مثل گوساله سامری بود
با صدائی که جادوگری بود

تو مشو ایمن از مکر آخوند
مثل شیطان بود فکر آخوند

کرد آخوند گمراه و خوارت
بُرد آخر به دارالبوارت

در پی نفس دون چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیدی

در سرت جز جهالت نیامد
شد قیامت، امامت نیامد


علی یا شیعه؟

شیعه گریه، علی لبخند
شیعه دوری، علی، پیوند

شیعه مفتون رنگ سیاه
علی اما سپید مثل ماه

شیعه افسانه های پوشالی
علی اما حقیقتی عالی

شیعه احساس، علی فکر است
فکر او مثل روح او بکر است

شیعه توهین، علی آقا
شیعه نفرین، علی والا

تقیه شیو‌ة دورویی هاست
علی اما صریح و رک و راست

شیعه دنباله رو، علی تکرو
شیعه ها کینه جو، علی خوشرو

شیعه بیچارة خرافات است
علی اما شه مراعات است

شیعه نذر و علی عمل
علی اصل و شیعه بدل

شیعه شِکوه علی تسلیم
شیعه خواری علی تکریم

تیغ شیعه بروی فرق خویش
ذوالفقار علی است پیشاپیش

شیعه باطل، علی عادل
شیعه جاهل، علی عاقل


منش متعصبین

چون خوارج در تعصب سوختی
مثل غالی ها گناه اندوختی

پاسدار مکتب یک مشت دزد
شیر جهلند این گروه زن به مزد

کینه جو و احمق و غالی منش
تو کجایی چون علی عالی منش

عالم تو مثل احبار یهود
کر شوند اینها به هر عیسی سرود

کور خورشیدند خفاشان جهل
این سبک عقلان و اوباشان جهل


شرک و جهل

یا چهرة جهل را نشان خواهم داد
یا راه به سوی کهکشان خواهم داد

یا ریشة شرک را می خشکانم
یا بر سر این قضیه جان خواهم داد


جهالت

نماز جاهلانه مثل بازیست
نیاز از واسطه یک حقه بازیست

چرا شیعه نمی خواهد بفهمد
وضوی با جهالت، آب بازیست


خوارج

خوارج مثل حیوانند ای دوست
حقیقت را نمی دانند ای دوست

خوارج دست شیطان داده افسار
براه جهل آسانند ای دوست

خوارج پشت دین و ریش و تسبیح
موجه یا که پنهانند ای دوست

خوارج فکر کرده عین حقند
ولی بدتر ز شیطانند ای دوست

خوارج در تعصب رشد کردند
نمی‌میرند سگ جانند ای دوست

سپیدی را بسی مکروه دانند
سیاهی را نگهبانند ای دوست

خوارج عاشق رنگ سیاهند
سیه کار و سیه بانند ای دوست

خوارج مستحق لعنت حق
برای اینکه شیطانند ای دوست

خوارج غیر آنچه دوست دارند
کتابی را نمی‌خوانند ای دوست

مبادا از خوارج باشی ای دوست
ز دین و عقل، خارج باشی ای دوست


و تمام است مرا با تو سخن

و تمام است مرا با تو سخن
خبری نیست به جز مرگ و کفن

خبری نیست به جز ناله و آه
اثری نیست ز آرامش و من

خسته از اینهمه نامردیها
مردم حیله گر عهد شکن

غصة ما همه اش در تاریخ
وطن ما همه اش بیت حزن

خنده ممنوع و عزاداری رسم
دین نمایش شده و حرف زدن

در عمل دوزخ رنج است و ستم
در سخنرانی جنات عدن

همه اش وعده و امید و فریب
همه اش صحبت پیروز شدن

گوسفندیم در این راه سراب
سر ما می رود آخر از تن

عمر تو مثل حبابی است بر آب
و تمام است مرا با تو سخن


روز جزا

روز جزا که شافع شیعه عمل بود
چون بی عمل بود همه چیزش بدل بود

در پیشگاه حق چو همه جمع می شوند
او بدترین خلق ز کل ملل بود

با فکرهای تلخ تر از زهر شوکران
پنداشته که ما حصل او عسل بود؟!!

اینها خوارجند که از دین جلو زدند
افسوس زان نگاه که در جهل حل بود

گمراه می دود پی ارشاد دیگران
مانند آن طبیب که یک عمر کل بود

شرک است راه مردم نادان و کم خرد
جای عمل تمام وجودش امل بود

اینجا هزار فرقه و صدها گروه شرک
اینجا هزار قدرت و چندین دول بود


شکوه علی از مدعیان حب او

چیزیست در دلم که نه تغییر می کند
من را به سوی مرگ، سرازیر می کند

فریاد می شود که بجوشد ز دل ولی
چون عقده در فضای گلو گیر می کند

تنهاییم بزرگترین، پادشاهیست
دل را برای حادثه ها شیر می کند

من را هزار جهل، گریبان گرفته اند
من را هزار فاجعه تقدیر می کند

چیزیست در نهاد من ای کوه سربلند
چون غده تیر می کشد و پیر می کند

توحید ناب می شوم و آب می شوم
انگار، زهر دارد تاثیر می کند

انگار، عشق دارد تفسیر می شود
هر چند دیو دارد تزویر می کند

افسوس از حماقت آنکس که بعد من
راه مرا تعصب و تعبیر می کند

فکریست در سرم که نمی آیدم به لب
چیزیست در دلم که نه تغییر می کند


خداحافظ

خدا حافظ ای کشور لعنتـی
پــر آشوب بـوم و بر لعنتی

خرافات می ریزد از کـوی تو
بـه همراه هـر بـــاور لعنتی

تمامی بدبختی ما ز توست
تو ای نفت ای گوهر لعنتی

اگر مام میهن شود بـی پدر
نگویـم بــه او مادر لعنتـی

ولی هر خری می زند دم ز تو
هــزاران هــزار انتـر لعنتی

ز دیدار تو خون شده این دلم
تو نـادان کـور و کـر لعنتی

چرا مثل خر می کنید انقلاب
شماها در این خاور لعنتی

زیاراتتان مملو از لعنت است
بـرای همیـن آخــر لعنتی

خدا حافظ ای رهبر کور دل
خـداحافظ ای اکبـر لعنتی


جمهوری قلابکی

جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند
این اقتدار آبکی، دارد سقوط کند

مهدی موهوم شما، آخر نمی آید ولی
بنیادهای آهکی، دارد سقوط می کند

این بچه شیطان ریا افتاده از مرگ و عزا
مانند کاهی طفلکی، دارد سقوط می کند

کار بسیجی مظلمه باتوم و اشک آور قمه
آخوند با هر مسلکی، دارد سقوط می کند

سهم امام و روضه ها، بیکاره های حوزه ها
خمس و زکات قلکی، دارد سقوط می کند

از امر منکرهایتان، از نهی معروف شما
این امر و نهی سیخکی، دارد سقوط می کند

از بوق تبلیغ شما، شد مثل طوطی فکرما
این خط دهی زورکی، دارد سقوط می کند

ساز مخالف شد هدف، آمد فساد از هر طرف
آری نظام جلبکی، دارد سقوط می کند

حق آید و باطل رود، پای شما در گل رود
اندیشه شیطانکی، دارد سقوط می کند

اندیشه های آبکی، تحلیلهای یخمکی
آن شیخ ریش و پشمکی، دارد سقوط می کند

باد هوا شد وعده ها، خاموش شد آن نعره ها
جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند


کشورم را ….

کشورم را خراب می بینم
ملتم غرق خواب می بینم

مردمم خوش خیال می باشند
نقشه ها را بر آب می بینم

مال را منتهای آمال
عشق را توی خواب می بینم

من خرابی دین مردم را
ناشی از انقلاب می بینم

من وجود تو را ای آخوند
مرگ اسلام ناب می بینم

من ظهور و قیام منجی را
یک دروغ، یک سراب می بینم

من به راه خدا که آسان است
واسطه، سد و باب می بینم

کشتی اقتصاد نفتی را
غرق در منجلاب می بینم

همه جا را خراب بی نظمی
همه جا اضطراب می بینم

از برای چپاول و غارت
چین و روس، پا رکاب می بینم

هر کجا دزدی و خیانت شد
دست عالیجناب می بینم

عدل را از اصول شیعه
ظلم را بی حساب می بینم

هر کسی نغمه مخالف زد
گردنش را طناب می بینم

کار صنعت شکسته تحریم
شورش و اعتصاب می بینم

مصلحت را چماق می کوبند
کار بد را ثواب می بینم

عکس آقا به ماه و ملت را
غرق رنج و عذاب می بینم

چونکه قرآن همیشه متروک است
کشورم را خراب می بینم


سرود ملی انجمن پویندگان راه شرک

من گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم
جز کفر و شرک، چیزی حاصل نمی کنم

نادانم و مقلدم و در مسیر جهل
هرگز سئوال، از آدم عاقل نمی کنم

طعم هوای نفس، چه شیرین و جالب است
من گوش، جز به خواهش این دل نمی کنم

اندر قفس، محقق یکسو نگر منم
هی با توام، نگاه کنم، گل نمی کنم

در حالت تقیه، چو روباه می رسم
هرگز غلاف توطئه، حامل نمی کنم

می ترسم از حقیقت و خفاش وار من
در سرزمین خورشید، منزل نمی کنم

هرگز کتاب و حرف مخالف نخوانده ام
خود را دچار معضل و مشکل نمی کنم

در راه جهل، می دوم آسان و چارنعل
دل را ز فکر باطل، حائل نمی کنم

دکان دین فروشی و تقلید دائر است
پس چاره ای به حل مسائل نمی کنم

با منتهای آمال، اندر بحار شرک
اندیشه از خرافه غافل نمی کنم

تا هست کربلا و مفاتیح سرخوشم
قرآن و کعبه چیست؟ حاصل نمی کنم

در قلب سنگ من، نرود آب علم و دین
دل را به غیر بدعت، مایل نمی کنم

هنگام شک و تردید، من نفی می کنم
در اینچنین مواقع، دلدل نمی کنم

من جز حدیث غالی، باور نمی کنم
من، گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم


رنگ سیاه رنگ عشقه

علامت غم و ویرانیست رنگ سیاه
نشانه بد نادانیست رنگ سیاه

برای قوم خوارج چه رنگ زیباییست
بله تهاجم شیطانیست رنگ سیاه

به چشم آدم مداح رنگ عشق است و
خلاف مکتب ربانی است رنگ سیاه

قرین غصه و اندوه و ضجه و آن است
خلاف شادی و شادمانیست رنگ سیاه

صلیب فکر پلید و کثیف فریسی
نهیب مرگ زمستانی است رنگ سیاه

نقاب چهره تزویر در نفاق و کین
عذاب دوزخ جاودانیست رنگ سیا ه

به هیچ حالت و نوعی ندارد استحباب
که ننگ مکتب انسانیست رنگ سیاه

برای اینکه به سنت نبوده این شیوه
خلاف رسم مسلمانیست رنگ سیاه

چنانچه رنگ سپید است رنگ ربانی
لباس عالم حیوانی است رنگ سیاه

سپید باش به رنگ و به جامه و به فک
که شر و نکبت شیطانیست رنگ سیاه

چقدر روشن و سادست بیت آخر من
جهان تیره ظلمانیست رنگ سیاه


اسلام ناب آخوندی

اسلام، خراب است از واسطه و باب
ملت، همه نادان، حکام، همه خواب

ویران، شده قرآن، از نقل روایت
از اینهمه توجیه، از اینهمه آداب

سنت، شده یک وهم، در پیچ و خم فقه
در تاب و تب عرف، از واسطه و باب

توحید شده شرک، در سایه مرقد
تو غافلی از رب، دلبسته به ارباب

در کوی خرافات، فکر تو شده مسخ
عمرت به فنا شد، عاقل شو و بشتاب

تقلید، تو را برد، تا قعر جهنم
آهسته و کم کم، بی علت و اسباب


توحید یا شرک

با ملتی که خواب، توحید را چه کار؟
با مذهب خراب، توحید را چه کار؟

با گوشهای کر، این حرفها چه سود؟
با کور آفتاب، توحید را چه کار؟

تغییر قوم هست، آغاز هر صلاح
در زهر انقلاب، توحید را چه کار؟

اعدام یا ترور، محصول شورش است
با ترس و اضطراب، توحید را چه کار؟

از باب و واسطه، شد دین تو خراب
اندر حضور باب، توحید را چه کار؟

چون شرک خالص است، افکار زشت تو
در این خلوص ناب، توحید را چه کار؟

ویرانه شد دلت، از ظلم ظالمان
با این دل کباب، توحید را چه کار؟

در روز واپسین، با کوله بار شرک
می آید این خطاب، توحید را چه کار؟

با گنبد و ضریح، با قصه و فریب
با رنگ و با لعاب، توحید را چه کار؟


خوارج

شبهه رجالان خبر یک خبر دردناک
جهل فراری شده علم زده سر ز خاک

تندرو بی خبر قشری کوته نظر
جهل تو مانند بت دانش من چون تبر

مثل خوارج شدی داخل و خارج شدی
زیر خیالات خام باب حوائج شدی

مجمع فریسیان دشمن قدیسیان
دشمن دین خدا بدتر از ابلیسیان

فتنه تویی جهل تو ظالم و نااهل تو
بر سر دین خدا منتظر جهل تو


ملتی سر به زیر

ملتی سر به زیر می خواهیم
گوسفندان امیر می خواهیم

از برای دریدن گله
گرگ کم بود، شیر می خواهیم

هر کسی جیک زد شود اعدام
منطق هفت تیر می خواهیم

چوبه دار پاسخ فریاد
غیر خود را به زیر می خواهیم

آدم سیر می شود بیکار
شکمی نیمه سیر می خواهیم

تا بسیجی کشد برادر را
فکر او را فقیر می خواهیم

تا رسد خمس سوی جیب ما
زیر پاها حصیر می خواهیم

پوشش دین چه پوشش خوبی است
عقلتان را فطیر می خواهیم

Advertisements

Responses

  1. حُرّ امام خمینی

    روي سينه اش خالكوبي كرده بود:

    فدايت شوم خميني

    http://salehat.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=146&catid=54


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: